+ چقدر خسته م، چشام، دلم، روحم.
– بخواب
  خواستی بعدا باز حرف میزنیم
+ واسه این دوسه سال چقدر باید بخوابم که خستگیم در بره؟
– …
+ فکر نمی کردم دوباره به اینجا برسیم
   برسم یعنی
– رفتی دکتر؟
+ یه دکتری هست که همه دردا رو خوب کنه؟
// اینکه میگم خسته م فاز عاشقونه نیست
// تو خیلی چیزا در مورد من نمی دونی

 

 

9 شهریور 94

 

 

Advertisements
تصنیف پربسته
نه کسی آید به برم نه ز کس باشد خبرم به خدا هر جا گذرم تو جلوه گری
سـوی تو آورده دلم به بلا خـو کــرده دلم به غمـت پرورده دلم ای رشک پری
به خدا دلخواه منی به شب من، ماه منی ز چه رو جانکاه منی صبرم ببری
تو مرو از محفل من دل من شد قاتل من تو مجو از این دل من دیوانه تری
چون برق بلائی در خرمن مائی به بلا کشیم چو بیائی
از آفت جانم دوری نتوانم تو بگو، تو بگو چه بلائی
نقش رخت نرود نفسی از یادم
از چه بگوش دلت نرسد فریادم
چو برای تو زنده منم، به هوای تو زنده منم
تا کی عاشق زار بلا کش تو بسوزد از غم عشق و از آتش تو
دردا دل به تو بستم و غافل از این که آتشین بود این عشق سرکش تو
خونم را می ریزی تو با رقیب من آمیزی ز من چو بخت من بگریزی زآه من نمی پرهیزی
ماه منی تو آرزوی دلخواه منی اگر چه عشق جانکاه منی جدا ز من کجائی
گر نفسی به درد بیکرانم برسی نمی دهی دل خود به کسی اگر چه بی وفائی
نه کسی آید به برم نه ز کس باشد خبرم به خدا هر جا گذرم تو جلوه گری
سـوی تو آورده دلم به بلا خـو کــرده دلم به غمـت پرورده دلم ای رشک پری
به خدا دلخواه منی به شب من، ماه منی ز چه رو جانکاه منی صبرم ببری
تو مرو از محفل من دل من شد قاتل من تو مجو از این دل من دیوانه تری
دلداده بسی باشد، چون من چه کسی باشد؟
دلداده و دل خسته، آزاده و پربسته
ترانه سرا: مرحوم استاد اسماعیل نواب صفا
6 شهریور 94
عاشق که می‌شوی
قشنگ می‌شوی
قشگ مثل روزهایِ آفتابی
روزهایی که آفتاب می‌آید و هوا برایِ دیدن
داغ می‌شود

قشنگ مثل رفتن‌های زیر یک درخت
دراز به دراز شدن و
روبه آسمان
به‌هم نگاه کردن
افشین صالحی
27 مرداد 94
… بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد بهم …
 15 مرداد 94
ياد آن شبها كه مست آرزو
رازهـــــــا گفتيم در مهتاب ها
هاشم جاوید
دومین روز از این تیرماه گرم، این تابستون غلیظ ساعت چهار و بیست دقیقه بامداد
اولین روز این تیرماه داغ، این تابستون غلیظ،،، به سلامتی رفیقی که امروز رفت سفر، سلامتی اویی که نیمی از آشنایی بود، نیمی از گفت و گو، از دیدار… او رفت و می دانم وقتی که باز گردد دست پر خواهد آمد، و داستان هایی که مشتاق شنیدنشم، و گفت و گوهایی دیگر و دیدارهایی دیگر…
. به سلامتی رفیق و سفر بی خطرش..
. یکم تیرماه نود و سه .
رفیق سفرت سلامت
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم …
پ.ن : خردادمون هم به خوشی گذشت
25 خرداد 94
هر روز به اداره پست محل می رفتم و نامه ای را پست می کردم؛ روزی یک نامه. کارمند پست با لحنی متعجب پرسید: «این نامه ها را برای که می فرستی؟»
لختی مکث کردم، به فکر فرو رفتم و پاسخ دادم : «باور می کنی؟ هیچ یادم نیست که این ها را برای چه کسی می فرستم، حتی در یادم نیست که در نامه ها چه نوشته ام!»
رد نمناکی از یک خواب روی گونه هام…
لی لا
5 صبح
25 خرداد 94
گریه می کردم و می گفتم: «من نمی خوام اینجا بمونم، من نمی خوام اینجا بمیرم…»
رد نمناکی از یک خواب روی گونه هام…
لی لا
5 صبح
25 خرداد 94
ساعت 5:40 دقیقه صبح است و من هنوز دوستت ندارمو فکر می کنم هزار ساعت و چهل دقیقه است به قحطی عشق خورده ایم.
ساعت 5:41 دقیقه است و من هیچ تصویری از هندسه صورتت ندارم، هیچ تلفظ صحیح عاشقانه ای از نامت، هیچ خاطره به یاد ماندنی از آغوشت…

..
.
میم صادقی
ساعت شیش صبح بیست و چندمین روز از خرداد نود وچهار